خاطرات انقلاب – ميتوان خنديد يا شايد هم …

دوستي تعريف ميکرد و ميگفت زمان انقلاب در مسجد روستاي ما  آخوند ي بالاي منبر داشت سخنراني ميکرد  و ميگفت :

  • اي مردم اگر آقاي خميني بيايد  کنار همين شير آب سر کوچه هاي شما يک شير نفت نيز اضافه ميکنند تا شما نفت خودتان را هم رايگان همانجا برداشت کنيد. اما اي مردم کمي انصاف داشته باشيد مروت هم داشته باشيد من الان مي آمدم ديدم که شير آب دارد چکه ميکند مبادا شير نفت هم چکه کند اين نفت متعلق به همه است مواظب باشد شير نفت سرکوچه تان چکه نکند و نفت هدر نرود

در ادامه گفته بود :

  • اگر آقاي خميني بيايد پول نفتي را که ميفروشند در خانه هايتان خواهند آورد و به شما خواهند داد براي هر نفر X  تومان (مبلغ قابل توجهي گفت که ما با خودمان گفتيم با اين پول ديگر نياز نيست ما اصلا کار کنيم !) . توجه کنيد ؛ فقط يک مشکلي هست و آن اينکه ؛ آقاي خميني خيلي نفرات زيادي ندارد که پول را تقسيم کند و در خانه هايتان بياورد اگر يک موقع دير شد و ساعت 3 نصف شب در خانه تان را زدند و خواستند پول را بدهند ناراحت نشويد
  • دوستمان ميگفت : در روستاي ما يک نفر بود مردم به او ميگفتند عبدا.. خوله . سوار بر الاغي مي تابيد و مردم او را خل ميدانستند. ميگفت او با اين الاغ آمد و دوري در ميدان زد و گفت : مردم آخوندها جيبشان تا زير زانوهايشان هست به اين زوديها پر نميشود مبادا اين حرفها را باور کنيد ؛ جيب شاه کوچکتر است . مردم اگر آخوند بيايد سوار اين الاغ من بشود تا الاغ نميرد از آن پائين نمي آيد
Advertisements

One Response to خاطرات انقلاب – ميتوان خنديد يا شايد هم …

  1. بهار says:

    باحال بود خوشم اومد aaaaaaaaaaaaaaaaaaaval

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: