پسر بدشانس – معلم وقت نشناس

(اين داستان واقعي است)

پسر جوان خوشحال و خندان و شاد و شنگول داشت بهمراه دختر جوان به بالاي قله (قله که نه شايد بالاي ابرها) صعود مي کرد که ناگهان دختر با ديدن يک زن که  جلوتر بود گفت «اوه ايشان خانم … است» . پسرجوان  کمي خود را کنار کشيد . دختر به سمت زن رفت و ماچ و روبوسي  .

زن : – اوه ماشاا..عزيزم چقدر بزرگ شدي .

دختر جوان :- شما هم ما شا ا.. کمي وزن کم کرده ايد و رو فرم اومديد

         تو  کلاس طبقه دوم رديف وسط مي نشستي نه؟

         بله

         (پس از مقداري گفت و گو و کجا هستي و چه مي کني ؟ و کي کجاست ؟ و  …)

         خوب که اينطور … ؛ خانم مهندس هم که شدي !؟ داري برمي گردي ؟

         بله

         خوب پس بيا با هم بريم (پسر جوان کم کم نزديک شده است)

         (زن با اشاره به پسر جوان) ايشان با شماند؟

         بله

         آقاتونن ؟

         نخير دوستمه تو کوه آشنا شديم

 

چند لحظه بعد در راه برگشت از کوه ؛  معلم وسط دو جوان بود و داشت خاطره سفر زيارت مشهدش رو تمام و کمال و بلند بلند  براي آنان تعريف مي کرد

پسر که انگار از بالاي کوه (شايد هم بالاي ابرها ) سقوط کرده بود . همه جاش داشت درد مي کرد و مي سوخت

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: