بازي سر نوشت – طفل روستايي بي پناه عازم استراليا

  شب هنوز به نيمه نرسيده بود. در يك روستاي دور افتاده و آرام ؛  برخيها در خواب بودند و برخي داشتند آماده ميشدند تا بعد از يك روز پر جنب و جوش و كار؛ آرامشي يابند. همه جا ساكت بود و آرام. كم كم شب داشت همه جا را فرا مي گرفت

به ناگاه صداي مهيبي برخواست و زمين و زمان شروع به لرزيدن كرد ترس و وحشت و اضطراب و ناله و فرياد همه جا را فرا گرفت  . ساختمانها مي لرزيدند و يكي پس از ديگري به ويرانه اي تبديل مي شدند. و ساكنان خود را در زير آوارها مدفون مي كردند. خشم طبيعت با تمام وجود سراغشان آمده بود. زمين و هر آنچه در آن بود مي لرزيد و ويران مي شد.انگار اين لرزش تمامي نداشت . زمين لرزه عزم جزم كرده بود كه همه چيز را ويران كند . بازي دردناكي  شروع شده بود

بعد از لحظه اي   زمين آرام گرفته بود  صداي ناله  ها و فريادها از همه طرف بگوش مي رسيد

طفل نوزاد روستايي  تنها مانده بود  ؛ تمام خانواده او  كشته شده بودند .  بي پناه و بي كس مانده بود . چه سرنوشتي برايش رقم زده شده بود ؟

بعد از مدتي معلوم شد که  مقدر شده  که او را به جاي پدر و مادر روستايي بي پول و بيسواد به زن و مرد شهري نسبتا پولدار با تحصيلات عاليه بسپارند تا  آنها نيز او را بعنوان فرزند خود ؛ همراه شان به استراليا ببرند

و الان او حدود 8 سال دارد و ساکن و شهروند استرالياست

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: