با پير بلخ – کاربرد مثنوي در خودشناسي

  نام کتاب : با پير بلخ  – کاربرد مثنوي در خودشناسي

محمد جعفر مصفا

پير بلخ نام  کتاب بسيار  جذابي است  که  شايد بعضيها آن را چند بار بخوانند . نوشته کتاب با استفاده از شعرهاي مثنوي مولوي تهيه شده است

بخشهايي بسيار مختصر از اين کتاب را اينجا آورده ام . فرمت  pdf  ( با حجم  kb 86  ) اين خلاصه کتاب در لينکهاي «خلاصه کتابهاي جالب » قرار دارد .

 

بخشهايي از کتاب:

چون گرسنه مي شوي سگ ميشوي                تند و بد پيوند و بد رگ مي شوي

چون شدي تو سير ، مرداري شدي                بي خبر ، بي پا چو ديواري شدي

پس دمي مردارو ديگر دم سگي                  چون کني در راه شيران خوش تگي

آلت اشکار خود جز سگ مدان                   کمترک انداز سگ را استخوان

زانکه سگ چون سيرشد سرکش شود          کي سوي صيد و شکار خوش رود

 

وجود ما مدام بين گرسنگي و سيري ، و نتيجتا بين خشم و لذت در نوسان است . اگر در تحقق خواسته هاي نفس موفق نشويم احساس گرسنگي مي کنيم احساس ملالت ، سردي ، تهي بودن ، و نقص عضو و کمبود مي کنيم و بدنبال آن دچار خشم و نفرت و بدرگي مي شويم. اگر موفق شويم احساس کبر و غرور و سرمستي و بي خبري مي کنيم و نتيجتا احساس لذت و تمام زندگي ما نوساني است بين اين دو جريانکه هردو طرف پوچ و سطحي و بي معنا است.

ميگويد آلت اشکار خود جز سگ مدان ، بنا بر اين خود را در بند سيري يا گرسنگي آن مکن اين مرکز سگ سفت يا گرسنه است و له له مي زند و يا سير مثل مردار باد مي کند ؛ سرمست مي شودو به غفلت مي افتد

 

حالات فطري بالقوگي هاي انسان ،  هستي او را تشکيل مي دهد اما جامعه ميگويد ان بدرد تو نميخورد ،‌آن را رها کن و آنچه من بر تو عرضه مي کنم بجاي آن بنشان

اين بدين سو آن بدان سو مي کشد                هر يکي گويد منم راه رشد

لذا انسان تا زماني که يک حرکت برون گرا دارد و چيزهايي را در بيرون جستجو مي کند اسير خواهد بود، سطحي و بي ريشه و بي مايه خواهد بود در چنين جستجويي انسان پوک ميشود ، بي معنويت مي شود

عشق ، مسرت ، شعف و انبساط دروني ، کيفيتي است براي خودش و بي نياز از عوامل خارج . اصالت انسان کشتزاري است بي بهار و خزان و بدون تاثير عوامل بروني مدام شاداب و سبز  و تر است .

باغ سبز عشق کو بي منتهاست             جز غم و شادي درو بس ميوه هاست

عاشقي زين هردو حالت برتر است        بي بهارو بي خزان سبز و تر است

 

حقيقت اين است که نفس لذت و کيف خود را از ديد ديگران کسب مي کند. اگر شما را در جنگلي تنها رها کنند نفس شما همه لذات خود را از دست خواهد داد . آن وقت آويزان کردن گردنبند الماس بي معني خواهد بود. و اگر بياويزي حيوانات جنگل به شما خواهند خنديد! با نفس خود در جنگل چه معامله اي ميکنيد ؟  نه ، تمام دلبستگي نفس به آن چيزهايي است که در چشم ديگران انعکاس پيدا مي کند، که مثل همه انعکاسها در سطح رخ مي دهد.

 

اين انعکاسها ما را از همه جهات احاطه مي کنند. نفس مثل نرده  پر زرق و برقي است که دور ساختمانها مي کشند.

نفس هرگز بدون حضور ديگران  امکان بروز ندارد – به ديگران وابسته است . از همين رو است که ما هميشه از ديگران حساب مي بريم، زيرا رضايت نفس در دست ديگران است و ديگران هر لحظه قادرند اين دست را از ما دريغ کنند.

در واقع ، نفس هميشه نگران است که ديگران چه قضاوتي نسبت به او دارند. نفس حساس است ، نسبت به ارزش گذاري ديگران حساس است. و اما روح تجربه اي است از » من کي هستم » . روح به اينکه ديگران چه در باره اش مي گويند بي اعتنا ست . ديگران ممکن است محق باشند يا نباشند، اين مساله خودشان است

تنها کسي قادر است به عمق حيات وارد شود که به عمق روح رسوخ کند ، و تنها کسي ميتواند به عمق روح وارد شود که نفس را فراموش کند، يعني کسي که قادر است از نگاه ديگران صرفنظر کندو شروع کند به رفتن ، صرفا با ديد خودش ، شروع به رفتن کند.

 

 

باز اگر باشد سپيد و بي نظير     چونکه صيدش موش باشد شد حقير

مي گويدمهم نيست که تو چه هستي ، مهم اين است که خواسته ات و هدفت از زندگي چيست . آيا اسير موشهاي زندگي هستي يا چيزي وراي اين گونه چيزها را مي خواهي؟

 

چند بازي عشق با نقش سبو                  بگذر از نقش سبو و اب جو

صورتش ديدي ؛ زمعني غافلي           از صدف در را گزين گر عاقلي

حال آنکه ما در را رها کرده به صدف چسبيده ايم. آب سبو را نمي نوشيم فقط با نقش و تصوير روي سبو سرخوشيم و به آن عشق مي ورزيم در(گوهر) وجود تو در پشت صدف توصيفها است و زماني به در(گوهر) دست خواهي يافت که صدف را بشکني .

و علت بي ريشگي ؛ بي بنيادي و سرگرداني انسان اين است که هستي خود را برلفظ و صورت نهاده است

 

آزمودم مرگ من در زندگيست          چون رهم زين زندگي پايندگيست

اي حيات عاشقان در مردگي            دل نيابي جز که در دل بردگي

من تجربه کردم و ديدم که زندگي فعلي من عين مردگي است – يک مردگي فلاکت بار. با يک پديده خشک و بي روح و مرده زندگي مي کنم. و اين يک نوع مرگ است حال اگر من از اين پديده  مرده دست بردارم ؛ مرگي پيش مي آيد که زندگي و زنده بودن  جاودانه است زندگي واقعي در مرگ است و دل سپردن به عشق و حقيقت. داستان طوطي و بازرگان معروف است و همه آن  را ميدانيم

 

 

هروئين نفس چنان ما را گرفته و در خود فرو بردهاست که مست و منگيم. نمي فهميم داريم با خودمان چه مي کنيم نمي فهميم که هستي عزيزمان را چگونه داريم شکنجه مي کنيم مولوي اين «نفس گرفتگي» را اينطور ترسيم کرده است :

من بدم غافل به شغل و قال و قيل                  بود در باطن چنين رنجي ثقيل

چون بجد مشغول باشد آدمي         اوزديد رنج خود باشد عمي

 

زشت نبود کاين جوال مرده ريگ         مي کشي و باشد آن هم پر ز ريگ!؟

در جوال آن کن که ميبايد کشيد        سوي سلطان و شاهان رشيد

واقعا زشت نيست که انسان وجود خود را از چيزي پر کند که حتي از ريگ بيابان بي ارزشتر است!؟ و ببين چگونه تمام زندگي خود را بپاي مراقبت از ريگهاي بي ارزش نهاده استو تلف مي کند

 

 

گاو در بغداد آيد؛  ناگهان                  بگذرد از اين سران تا آن سران

از همه عيش و خوشيها و مزه            او نبيند جز که قشر خربزه

انسان 60 يا 70 سال به مهماني اين خوان وسيع و پر عظمت خوانده شده است . از اين سر تا آن سر بغداد مي رود – تولد تا مرگ – اما نميتواند وسعت زندگي را ببيند و از آن متمتع گردد ؛ زيرا در کانال حرکت مي کند – آنهم کانالي که از ذهن خود ساخته است . وضع چنان است که انگار انسان در خودش زندگي مي کند و پيش مي رود نه در زندگي .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: