کليک و دوران جهان

برق ممکنه بره احمق جان!

09/05/2008 · تا کنون 12 نظر داده شده

(اين داستان واقعي است)

همکارمان مي گفت :

گذرمان به بيمارستان افتاد منتظر دکتر بوديم. کودکي حدودا دو ساله را ديدم که سرتا پاي  بدنش باندپيچي شده است و کنار او مردي نشسته گريه کنان بر سرش مي زند و خود را لعنت مي فرستد و مي گويد :”من احمق ؛ من نفهم و …” کنجکاو شده پيش رفته و پرسيدم چه شده است؟

گفت : من احمق ؛ ديشب داشتم  با بچه ام بازي مي کردم . او را بالا پرت کردم در همين لحظه برق رفت و من ديگر او نتوانستم ببينم و اين بروز اين بچه بي گناه آمده است

پ.ن. اولا اينجور جاها مي گويند العهده الراوي – اين راوي که خود اين ماجرا را ديده  اهل بزرگنمايي و دروغ به هيچ وجه نيست . پس داستان واقعي است . سر فرصت نام بيمارستان را هم مي آورم.

ثانيا اين داستان در اصفهان اتفاق افتاده است

 

دسته‌ها: جالبناکها · جامعه

12 جواب تا اینجا

یک نظر بنویسید