برق ممکنه بره احمق جان!

By سي و سه پل

(اين داستان واقعي است)

همکارمان مي گفت :

گذرمان به بيمارستان افتاد منتظر دکتر بوديم. کودکي حدودا دو ساله را ديدم که سرتا پاي  بدنش باندپيچي شده است و کنار او مردي نشسته گريه کنان بر سرش مي زند و خود را لعنت مي فرستد و مي گويد :”من احمق ؛ من نفهم و …” کنجکاو شده پيش رفته و پرسيدم چه شده است؟

گفت : من احمق ؛ ديشب داشتم  با بچه ام بازي مي کردم . او را بالا پرت کردم در همين لحظه برق رفت و من ديگر او نتوانستم ببينم و اين بروز اين بچه بي گناه آمده است

پ.ن. اولا اينجور جاها مي گويند العهده الراوي – اين راوي که خود اين ماجرا را ديده  اهل بزرگنمايي و دروغ به هيچ وجه نيست . پس داستان واقعي است . سر فرصت نام بيمارستان را هم مي آورم.

ثانيا اين داستان در اصفهان اتفاق افتاده است

 

12 نظر to “برق ممکنه بره احمق جان!”

  1. delzadeh می گوید:

    خیلی جالب بود. یاد اون جوکه افتادم که یارو بچه‌اشو میندازه بالا یادش میره بگیردش!

  2. From Tehran, with love! می گوید:

    طفلک بچه …دیگه به هیچ آدم بزرگی اعتماد نمی کنه!

  3. Farbod/فربد می گوید:

    ها ها ها ای ول ای ول

  4. ریحان می گوید:

    لوک خوش شانس بوده اساسی!!!

  5. donafar می گوید:

    اولین و تنها مرکز نصب موتور برق، چراغ قوه و GPS بر روی کودکان شما.

  6. aMiN می گوید:

    بچه بی گناه

  7. ليلي می گوید:

    از شاس اين بچه بوده.
    ولي خدايش احتمال وقوع اين حادثه ها خيلي كمه

  8. mou می گوید:

    is it a joke?

  9. ADAD می گوید:

    Khoda booood, Az TURK haye aziz ke baeseh shadieh ma mishavand mamnoooonam.

  10. David می گوید:

    DOOOROOGH

  11. kambiz می گوید:

    دست ترکارو از پشت بسته . از این به بعد واسه شروع جوکهامون باید بگیم یه روز یه اصفهانیه . . . . .

  12. nooshin29 می گوید:

    خوب بود. بسی خندیدیم :دی

يك پاسخ برايش بگذاريد