(اين داستان واقعي است)
همکارمان مي گفت :
گذرمان به بيمارستان افتاد منتظر دکتر بوديم. کودکي حدودا دو ساله را ديدم که سرتا پاي بدنش باندپيچي شده است و کنار او مردي نشسته گريه کنان بر سرش مي زند و خود را لعنت مي فرستد و مي گويد :”من احمق ؛ من نفهم و …” کنجکاو شده پيش رفته و پرسيدم چه شده است؟
گفت : من احمق ؛ ديشب داشتم با بچه ام بازي مي کردم . او را بالا پرت کردم در همين لحظه برق رفت و من ديگر او نتوانستم ببينم و اين بروز اين بچه بي گناه آمده است
پ.ن. اولا اينجور جاها مي گويند العهده الراوي – اين راوي که خود اين ماجرا را ديده اهل بزرگنمايي و دروغ به هيچ وجه نيست . پس داستان واقعي است . سر فرصت نام بيمارستان را هم مي آورم.
ثانيا اين داستان در اصفهان اتفاق افتاده است
می 9, 2008 در t 6:30 ب.ظ |
خیلی جالب بود. یاد اون جوکه افتادم که یارو بچهاشو میندازه بالا یادش میره بگیردش!
می 10, 2008 در t 5:17 ق.ظ |
طفلک بچه …دیگه به هیچ آدم بزرگی اعتماد نمی کنه!
می 10, 2008 در t 3:52 ب.ظ |
ها ها ها ای ول ای ول
می 11, 2008 در t 6:24 ب.ظ |
لوک خوش شانس بوده اساسی!!!
می 12, 2008 در t 2:18 ب.ظ |
اولین و تنها مرکز نصب موتور برق، چراغ قوه و GPS بر روی کودکان شما.
می 15, 2008 در t 4:10 ق.ظ |
بچه بی گناه
می 15, 2008 در t 7:16 ب.ظ |
از شاس اين بچه بوده.
ولي خدايش احتمال وقوع اين حادثه ها خيلي كمه
می 17, 2008 در t 1:53 ق.ظ |
is it a joke?
می 17, 2008 در t 2:05 ق.ظ |
Khoda booood, Az TURK haye aziz ke baeseh shadieh ma mishavand mamnoooonam.
می 17, 2008 در t 3:53 ق.ظ |
DOOOROOGH
می 17, 2008 در t 8:13 ق.ظ |
دست ترکارو از پشت بسته . از این به بعد واسه شروع جوکهامون باید بگیم یه روز یه اصفهانیه . . . . .
می 17, 2008 در t 5:30 ب.ظ |
خوب بود. بسی خندیدیم :دی