دوستي ميگفت : داشتم رد ميشدم كه ديدم كنار خيابان زن نسبتا مسني دارد گريه مي كند از ظاهر او به نظر مي آمد اهل روستاهاي اطراف باشد . جلو رفته گفتم “چه شده است ؟” او در حاليكه اشك چشمانش را پر كرده بود گفت : ” از تاكسي پياده شدم ديدم كيف پولم نيست از همين دكتر نوبت گرفته ام “ بي اختيار ياد مادر خدابيامرزم افتادم . گفتم چقدر پول لازم داري گفت نميدانم . من چند هزار تومانيكه همراه داشتم به او دادم.
حس خوبي پيدا كرده بودم از اينكه امروز هم توانسته بودم به كسي كمك كنم
و از اينکه بي خيال از كنار گريه زني بي نوا در خيابان نگذشته بودم.
داشتم به راهم ادامه ميدادم كه جواني آمد و گفت او ديروز هم از من پول گرفته است . در حاليكه به حرفهايش شك داشتم گفتم :”باشد ؛ عيبي ندارد” و در دلم گفتم آخه فضول بي محل تواگه ميدونستي پس چرا وايستادي تا من پول را به او بدهم بعد بيايي بگويي. وانگهي اصلا گيرم چنين باشد (كه من بعيد ميدانم ) چرا لذت خوش بي تفاوت نبودن ما را خراب مي كني
ژانویه 21, 2008 در t 8:11 ب.ظ |
یکی می گفت : دراین جورمواردمابیشترهزینه خوشبینیهارامی پردازیم.چه ایرادی دارد؟