گوسفند نگاهي به چاقوي سلاخ کپل قلچماق انداخت و زير لب گفت :
آخه لامروت من که اصلا تشنه ام نبود .الکي لب ما رو کردي تو آب که چي؟
اگه راست ميگي کمي از اون داروي بي حسي موضعي به گلوم مي زدي که درد چاقو رو کمتر حس کنم
اصلا چرا منو جلو چشم عزيزترينم زدي زمين؟
اقلا اونو از اينجا دور کنين .


حالاعزیزترینش کی بوده؟
خواندن این مطلب را که بی ارتباط بااحساس گوسفندشمانیست،توصیه می کنم:
http://pirbaba12.blogfa.com/post-4.aspx