گوسفند نگاهي به چاقوي سلاخ کپل قلچماق انداخت و زير لب گفت :
آخه لامروت من که اصلا تشنه ام نبود .الکي لب ما رو کردي تو آب که چي؟
اگه راست ميگي کمي از اون داروي بي حسي موضعي به گلوم مي زدي که درد چاقو رو کمتر حس کنم
اصلا چرا منو جلو چشم عزيزترينم زدي زمين؟
اقلا اونو از اينجا دور کنين .
ژانویه 19, 2008 در t 5:57 ب.ظ |
حالاعزیزترینش کی بوده؟
ژانویه 19, 2008 در t 6:01 ب.ظ |
خواندن این مطلب را که بی ارتباط بااحساس گوسفندشمانیست،توصیه می کنم:
http://pirbaba12.blogfa.com/post-4.aspx